سیزده نکته برای زندگی
دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم.
هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد ، باعث ریختن اشکهای تو نمیشود.
اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد ، به این معنا نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد .
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ، ولی قلب تو را لـمس کند.
بدترین شکل دلتنگی برای هر کس آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
هرگز لبخند را ترک نکن ، حتی وقتی که ناراحتی! چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود .
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران.
خدا خواسته است که بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را بشناسی ، به این صورت وقتی او را یافتی بـهتـر میتوانی شکرگزار باشی.
به چیزی که گذشت غم مخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن .
همیشه افرادی هستند که تو را میآزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.
خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی ، قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها زمانی اتفاق میافتد که انتظارش را نداری.
برگرفته از سخنان- گابریل گارسیا مارکز
اینا رو چند وقت پیش از یه سایت برداشتم. حتما استفاده کنین .
سلام.
خوبین؟
بعد از دو روز اومدم دیدم 6 تا پیام دارم،خیلی خوشحال شدم.
در جواب به آقا بردیا: من ایمیلم متاسفانه باز نمیشه. دلیلش رو نمیدونم. شما می تونی از آرشیو استفاده کنی.
ممنون که به من سر زدین.
موفق باشید.
سلام.
داستان رو خوندید؟
من که قشنگترین داستانی که تا حالا خوندم بوف کور بوده.
امیدوارم از این داستان لذت برده باشید. ببخشید اگه گاهی غلط املایی داشت یا دیر آپدیت کردم.
اگه شما داستانی از صادق هدایت میخواین، بگین. من اگه داشته باشم اینجا میذارم.
اگه هم داستان رو خوندید لطفا ً در موردش نظر بدین. میخوام بدونم نظر اطرافیانم در مورد بوف کور چیه.
خیلی ممنون از اینکه با نظراتتون من رو خوشحال کردین.
بازم نظر بدین. حتما ً نظر بدین.
با آرزوی موفقیت برای شما.
Mahsa
بوف کور
قسمت بیست و هشتم ( آخر )
من آهسته در تاریکی وارد اطاق شدم، عبا و شال گردنم را برداشتم. لخت شدم ولی نمیدانم چرا همینطور که گزلیک دسته استخوانی دستم بود در رختخواب رفتم، حرارت رختخوابش مثل این بود که جان تازه ای بکالبد من دمید. بعد تن گوارا، نمناک و خوش حرارت او بیاد همان دخترک رنگ پریده ی لاغری که چشمهای درشت و بیگناه ترکمنی داشت و کنار نهر سورن با هم سرمامک بازی میکردیم در آغوش کشیدم.ــ نه، مثل یک جانور درنده و گرسنه باو حمله کردم و در ته دلم از او اکراه داشتم، بنظرم میآمد که حس عشق و کینه با هم توأم بود. تن مهتابی و خنک او، تن زنم مانند مار ناگ که دور شکار خودش میپیچید از هم باز شد و مرا میان خودش محبوس کرد ــ عطر سینه اش مست کننده بود، گوشت بازویش که دور گردنم پیچید گرمای لطیفی داشت، در این لحظه آرزو میکردم که زندگیم قطع بشود. چون در این دقیقه همه ی کینه و بغضی که نسبت باو داشتم از بین رفت و سعی کردم که جلو گریه ی خودم را بگیرم ــ بی آنکه ملتفت باشم مثل مهر گیاه پاهایش پشت پاهایم قفل شد و دستهایش پشت گردنم چسبید ــ من حرارت گوارای این گوشت تر و تازه را حس میکردم، تمام ذرات تن سوزانم این حرارت را می نوشیدند. حس میکردم که مرا مثل طعمه در درون خودش میکشید ــ احساس ترس و کیف بهم آمیخته شده بود، دهنش طعم کونه ی خیار میداد و گس مزه بود. در میان این فشار گوارا عرق میریختم و از خود بیخود شده بودم.
چون تنم، تمام ذرات وجودم بودند که بمن فروانروائی میکردند، فتح و فیروزی خود را به آواز بلند میخواندند ـ من محکوم و بیچاره در این دریای بی پایان در مقابل هوی و هوس امواج سر تسلیم فرود آورده بودم ـ موهای او که بوی عطر موگرا میداد، بصورتم چسبیده بود و فریاد اضطراب و شادی از ته وجودمان بیرون میآمد ـ ناگهان حس کردم که او لب مرا بسختی گزید، بطوریکه از میان دریده شد ــ آیا انگشت خودش را هم همینطور میجوید یا اینکه فهمید من پیرمرد لب شکری نیستم؟ خواستم خودم را نجات بدهم، ولی کمترین حرکت برایم غیر ممکن بود. هرچه کوشش کردم بیهوده بود. گوشت تن ما را بهم لحیم کرده بودند.ــ
گمان کردم دیوانه شده است. در میان کشمکش، دستم را بی اختیار تکان دادم و حس کردم گزلیکی که در دستم بود بیک جای تن او فرو رفت ــ مایع گرمی روی صورتم ریخت، او فریاد کشید و مرا رها کرد ــ مایع گرمی که در مشت من پر شده بود همینطور نگهداشتم و گزلیک را دور انداختم. دستم آزاد شد بتن او مالیدم، کاملاً سرد شده بود ــ او مرده بود. در این بین بسرفه افتادم ولی این سرفه نبود، صدای خنده ی خشک و زننده ای بود که مو را بتن آدم راست میکرد ــ من هراسان عبایم رو کولم انداختم و به اطاق خودم رفتم ــ جلوی نور پیه سوز مشتم را باز کردم، دیدم چشم او میان دستم بود و تمام تنم غرق خون شده بود.
رفتم جلو آینه، ولی از شدت ترس دستهایم را جلو صورتم گرفتم ــ دیدم شبیه، نه، اصلاً پیرمرد خنزرپنزری شده بودم. موهای سر و ریشم مثل موهای سر و صورت کسی بود که زنده از اطاقی بیرون بیاید که یک مار ناگ در آنجا بوده ــ همه سفید شده بود، لبم مثل لب پیرمرد دریده بود، چشمهایم بدون مژه، یکمشت موی سفید از سینه ام بیرون زده بود و روح تازه ای در تن من حلول کرده بود. اصلاً طور دیگر فکر میکردم. طور دیگر حس میکردم و نمیتوانستم خودم را از دست او ـ از دست دیوی که در من بیدار شده بود نجات بدهم، همینطور که دستم را جلو صورتم گرفته بودم بی اختیار زدم زیر خنده. یک خنده ی سخت تر از اول که وجود مرا بلرزه انداخت. خنده ی عمیقی که معلوم نبود از کدام چاله ی گمشده ی بدنم بیرون میآید، خنده ی تهی که فقط در گلویم می پیچید و از میان تهی در میآمد ــ من پیرمرد خنزرپنزری شده بودم.
***
از شدت اضطراب، مثل این بود که از خواب عمیق و طولانی بیدار شده باشم، چشمهایم را مالاندم. در همان اطاق سابق خودم بودم، تاریک روشن بود و ابر و میغ روی شیشه ها را گرفته بود ــ بانگ خروس از دور شنیده میشد ــ در منقل روبرویم گلهای آتش تبدیل بخاکستر سرد شده بود و بیک فوت بند بود. حس کردم که افکارم مثل گلهای آتش پوک و خاکستر شده بود و بیک فوت بند بود.
اولین چیزی که جستجو کردم گلدان راغه بود که در قبرستان از پیرمرد کالسگه چی گرفته بودم، ولی گلدان روبروی من نبود. نگاه کردم دیدم دم در یکنفر با سایه ی خمیده، نه، این شخص یک پیرمرد قوزی بود که سر و رویش را با شال گردن پیچیده بود و چیزی را بشکل کوزه در دستمال چرکی بسته زیر بغلش گرفته بود ــ خنده ی خشک و زننده ای میکرد که مو بتن آدم راست می ایستاد.
همین که من خواستم از جایم تکان بخورم از در اطاقم بیرون رفت. من بلند شدم، خواستم دنبالش بدوم و آن کوزه، آن دستمال بسته را از او بگیرم ــ ولی پیرمرد با چالاکی مخصوصی دور شده بود. من برگشتم پنجره ی رو بکوچه ی اطاقم را باز کردم ــ هیکل خمیده ی پیرمرد را در کوچه دیدم که شانه هایش از شدت خنده میلرزید و آن دستمال بسته را زیر بغلش گرفته بود. افتان و خیزان میرفت تا اینکه بکلی پشت مه ناپدید شد. من برگشتم بخودم نگاه کردم، دیدم لباسم پاره، سر تا پایم آلوده به خون دلمه شده بود، دو مگس زنبور طلائی دورم پرواز میکردند و کرم های سفید کوچک روی تنم در هم میلولیدند ــ و، وزن مرده ای روی سینه ام فشار میداد . . .
پایان
بوف کور
قسمت بیست و هفتم
بعد از ظهر، در اطاقم باز شد برادر کوچکش، برادر کوچک آن لکاته در حالیکه ناخونش را میجوید وارد شد. هر کس که آنها را میدید فوراً میفهمید که خواهر برادرند. آنقدر هم شباهت! دهن کوچک تنگ، لبهای گوشتالوی تر و شهوتی، پلکهای خمیده ی خمار، چشمهای مورب و متعجب، گونه های برجسته، موهای خرمائی بی ترتیب و صورت گندمگون داشت. ــ درست شبیه آن لکاته بود، و یک تکه از روح شیطانی او را داشت ـ از این صورتهای ترکمنی بدون احساسات، بیروح که بفراخور زد و خورد بازندگی دست شده، قیافه ای که هر کاری را برای ادامه ی بزندگی جایز میدانست. مثل اینکه طبیعت قبلاً پیش بینی کرده بود، مثل اینکه اجداد آنها زیاد زیر آفتاب و باران زندگی کرده بودند و با طبیعت جنگیده بودند و نه تنها شکل و شمایل خودشان را با تغییراتی به آنها داده بودند، بلکه از استقامت، از شهوت و حرص و گرسنگی خودشان بآنها بخشیده بودند. طعم دهنش را میدانستم، مثل طعم کونه ی خیار تلخ ملایم بود.
وارد اطاق که شد با چشمهای متعجب ترکمنیش بمن نگاه کرد و گفت: « شاجون میگه حکیم باشی گفته تو میمیری، از شرت خلاص میشیم. مگه آدم چطور میمیره؟»
من گفتم، «بهش بگو خیلی وقته که من مرده ام.»
«ــ شاجون گفت: اگه بچه ام نیفتاده بود همیه خونه مال ما میشد.»
من بی اختیار زدم زیر خنده، یک خنده ی خشک زننده بود که مو را بتن آدم راست میکرد، بطوریکه صدای خودم را نمیشناختم، بچه هراسان از اطاق بیرون دوید.
دراین وقت فهمیدم که چرا مرد قصاب از روی کیف گزلیک دسته استخوانی را روی ران گوسفندها پاک میکرد.ــ کیف بریدن گوشت لخم که از توی آن خون مرده، خون لخته شده، مثل لجن جمع شده بود و از خرخره ی گوسفندها قطره قطره خونابه بزمین میچکید ــ سگ زرد جلو قصابی و کله ی بریده ی گاوی که روی زمین دکان افتاده بود و با چشمهای تارش رک نگاه میکرد و همچنین سر همه ی گوسفندها، با چشمهائیکه غبار مرگ رویش نشسته بود آنها هم دیده بودند، آنها هم میدانستند!
بالاخره میفهمم که نیمچه خدا شده بودم، ماورای همه ی احتیاجات پست و کوچک مردم بودم، جریان ابدیت و جاودانی را در خودم حس میکردم ــ ابدیت چیست؟ برای من ابدیت عبارت از این بود که کنار نهر سورن با آن لکاته سرمامک بازی بکنم و فقط یک لحظه چشمهایم را ببندم و سرم را در دامن او پنهان بکنم.
یکبار بنظرم رسید که با خودم حرف میزدم، آنهم بطور غریبی، خواستم با خودم حرف بزنم ولی لبهایم بقدری سنگین شده بود که حاضر برای کمترین حرکت نبود. اما بی آنکه لبهایم تکان بخورد یا صدای خودم را بشنوم حس کردم که با خودم حرف میزدم.
دراین اطاق که مثل قبر هر لحظه تنگتر و تاریکتر میشد، شب با سایه های وحشتناکش مرا احاطه کرده بود. جلو پیه سوزی که دود میزد با پوستین و عبائی که بخودم پیچیده بودم و شال گردنی که بسته بودم بحالت کپ زده، سایه ام بدیوار افتاده بود.
سایه ی من خیلی پر رنگ تر و دقیق تر از جسم حقیقی من بدیوار افتاده بود، سایه ام حقیقی تر از وجودم شده بود. ــ گویا پیرمرد خنزرپنزری، مرد قصاب، ننجون و زن لکاته ام همه سایه های من بوده اند، سایه هائیکه من میان آنها محبوس بوده ام. در اینوقت شبیه یک جغد شده بودم، ولی ناله های من در گلویم گیر کرده بود و بشکل لکه های خون آنها را تف می کردم. شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند. سایه ام بدیوار درست شبیه جغد شده بود و با حالت خمیده نوشته های مرا بدقت میخواند. حتماً او خوب میفهمید، فقط او میتوانست بفهمد. از گوشه ش چشمم که بسایه ی خودم نگاه میکردم میترسیدم.
یک شب تاریک و ساکت، مثل شبی که سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته بود. با هیکلهای ترسناکی که از در و دیوار، از پشت پرده، بمن دهن کجی میکردند. گاهی اطاقم بقدری تنگ میشد مثل اینکه در تابوت خوابیده بودم، شقیقه هایم میسوخت، اعضایم برای کمترین حرکت حاضر نبودند. یک وزن روی سینه یم را فشار میداد. مثل وزن لش هائیکه روی گرده ی یابوهای سیاه لاغر میاندازند و بقصاب ها تحویل میدهند.
مرگ آهسته آواز خودش را زمزمه میکرد. مثل یکنفر لال که هر کلمه را مجبور است تکرار بکند و همینکه یک فرد شعر را بآخر میرساند دوباره از سر نو شروع میکند. آوازش مثل ارتعاش ناله ی اره در گوشت تن رخنه میکرد، فریاد میکشید و ناگهان خفه میشد.
هنوز چشمهایم بهم نرفته بود که یکدسته گزمه ی مست از پشت اطاقم رد میشدند فحش های هرزه بهم میدادند و دسته جمعی میخواندند:
«بیا بریم تا می خوریم،
شراب ملک ری خوریم،
حالا نخوریم کی خوریم؟»
با خودم گفتم: «در صورتیکه آخرش بدست داروغه خواهم افتاد!» ــ ناگهان یک قوه ی مافوق بشر در خودم حس کردم: پیشانیم خنک شد، بلند شدم عبای زردی که داشتم روی دوشم انداختم، شال گردنم را دوسه بار دور سرم پیچیدم، قوز کردم، رفتم گزلیک دسته استخوانی را که در مجری قایم کرده بودم درآوردم و پاورچین پاورچین بطرف اطاق لکاته رفتم ــ دم در که رسیدم اطاق او در تاریکی غلیظی غرق شده بود. بدقت گوش دادم صدایش را شنیدم که میگفت:
« اومدی؟ شال گردنتو وا کن! » صدایش یک زنگ گوارا داشت، مثل صدای بچگیش شده بود. مثل زمزمه ای که بدون مسئولیت در خواب میکنند ــ مثل این صدا را سابق در خواب عمیقی شنیده بودم ــ آیا خواب میدید؟ صدای او خفه و کلفت، مثل صدای دختر بچه ای شده بود که کنار نهر سورن با من سرمامک بازی میکرد. من کمی ایست کردم دوباره شنیدم که گفت: «بیا تو شال گردنتو وا کن!»
ادامه دارد ...
سلام. بخاطر یلدا خانوم آرشیو رو هم راه انداختم. داستان هم یکی دو روز دیگه تموم میشه. حتما ً بخونید. آخرش خیلی قشنگه. تا بعد
بوف کور
قسمت بیست و ششم
بعد پاورچین پاورچین بطرف اطاق زنم رفتمو اطاقش تاریک بود، در را آهسته باز کردم. مثل این بود که خواب می دید، بلند بلند با خودش میگفت: « شال گردنتو وا کن!» رفتم دم رختخواب، سرم را جلو نفس گرم و ملایم او گرفتم. چه حرارت گوارا و زنده کننده ای داشت! بنظرم آمد اگر این حرارت را مدتی تنفس میکردم دوباره زنده میشدم. اوه، چقدر وقت بود که من فکر میکردم نفس همه باید مثل نفس خودم داغ و سوزان باشد ـ دقت کردم ببینم آیا در اطاق او مرد دیگری هم هست. یعنی از فاسقهای او کسی آنجا بود یا نه. ولی او تنها بود. فهمیدم هرچه باو نسبت میدادند افترا و بهتان محض بوده. از کجا او هنوز دختر باکره نبود؟ از تمام خیالات موهوم نسبت باو شرمنده شدم. این احساس دقیقه ای بیش طول نکشید، چون در همین وقت از بیرون در صدای عطسه آمد و یک خنده ی خفه، مسخره آمیز که مو را بتن آدم راست میکرد شنیدم ــ این صدا تمام رگهای تنم را کشید اگر این عطسه و خنده را نشنیده بودم، اگر صبر نیامده بود، همانطوریکه تصمیم گرفته بودم همه ی گوشت تن او را تکه تکه میکردم، میدادم بقصاب جلو خانه مان تا بمردم بفروشد. خودم یک تکه از گوشت رانش را بعنوان نذری میدادم به پیرمرد قاری و فردایش میرفتم باو میگفتم: «میدونی اون گوشتی که دیروز خوردی مال کی بود؟»
اگر او نمیخندید، اینکار را میبایستی شب انجام میدادم که چشمم در چشم لکاته نمیافتاد. چون از حالت چشمهای او خجالت میکشیدم، بمن سرزنش میداد ــ بالاخره از کنار رختخوابش یک تکه پارچه که جلو پایم را گرفته بود برداشتم و هراسان بیرون دویدم. گزلیک را روی بام سوت کردم ــ چون همه ی افکار جنایت آمیز را این گزلیک برایم تولید کرده بود ــ این گزلیک را که شبیه گزلیک مرد قصاب بود از خودم دور کردم.
در اطاقم که برگشتم جلو پیه سوز دیدم که پیرهن او را برداشته ام. پیرهن چرکی که روی گوشت تن او بود، پیرهن ابریشمی نرم کار هند که بوی تن او، بوی عطر مو گرا میداد، و از حرارت تنش، از هستی او درین پیراهن مانده بود. آنرا بوئیدم، میان پاهایم گذاشتم و خوابیدم ــ هیچ شبی باین راحتی نخوابیده بودم. صبح زود از صدای داد و بیداد زنم بیدار شدم که سر گم کردن پیراهن دعوا راه انداخته بود و تکرار میکرد: «یه پیرهن نو ونالون!» در صورتیکه سر آستینش پاره بود. ولی اگر خون راه میافتاد من حاضر نبودم که پیرهن را رد کنم ــ آیا من حق یک پیرهن کهنه ی زنم را نداشتم؟
ننجون که شیر ماچه الاغ و عسل و نان تافتون برایم آورد. یک گزلیک دسته استخوانی هم پای چاشت من در سینی گذاشته بود و گفت آنرا در بساط پیرمرد خنزر پنزری دیده و خریده است. بعد ابرویش را بالا کشید و گفت: « گاس برا دم دس بدرد بخوره!» من گزلیک را برداشتم نگاه کردم، همان گزلیک خودم بود. بعد ننجون بحال شاکی و رنجیده گفت: « آره دخترم ( یعنی آن لکاته) صبح سحری میگه پیرهن منو دیشب تو دزدیدی! منکه نمیخوام مشغول ذمه شما باشم .ـ اما دیروز زنت لک دیده بود ... ما میدونسیم که بچه .. خودش می گفت تو حموم آبستن شده، شب رفتم کمرشو مشت و مال بدم، دیدم رو بازوش گل گل کبود بود ــ بمن نشان داد گفت: « بیوقتی رفتم تو زیرزمین از ما بهترون وشگونم گرفتن!» دوباره گفت:« هیچ میدونسی خیلی وقته زنت آبستن بود؟» من خندیدم گفتم: « لابد شکل بچه، شکل 1یرمرد قارییه. لابد بروی اون جنبیده!» ــ بعد ننجون بحالت متغیر از در خارج شد. مثل اینکه منتظر این جواب نبودو من فوراً بلند شدم، گزلیک دسته استخوانی را با دست لرزان بردم در پستوی اطاقم توی مجری گذاشتم و در آنرا بستم.
نه، هرگز ممکن نبود که بچه بروی من جنبیده باشد. حتماً بروی پیرمرد خنزرپنزری جنبیده بود!
ادامه دارد ...
در جواب به یلدا خانوم باید بگم که ما 5 نفری که این وبلاگ رو می نویسیم دختریم. پس این صدا هم صدای ما نیست.
لیست کل یادداشت های این وبلاگ




